خاصیتش اینه که هرچی دورتر باشه و بیشتر طول بکشه توام بیشتر قلقلکت میاد.از روزی که اعلام شد یه شادی خاصی تو دل بچه ها به وجود میاد...یه انتظار هیجان انگیز؛ و همین طور که به روزش نزدیک تر می شیم این شادی بزرگ و بزرگ تر میشه.روز اردو قبل از حرکت می بینی همه تبدیل شدن به بمبای شاد و پر شر وشور، آماده ی ترکیدن! در اتوبوسا که بسته شد بمبا می ترکن. ملت شروع می کنن آهنگای دست جمعی خوندن،دست می زنن و بالا پایین می پرن. اتوبوس رو هواس!...حالا این که تو اردو چی بهت بگذره بستگی داره به جاش و به آدماش و به این که ناظم و بقیه عوامل مدرسه چقدر آدمای پایه ای باشن.
اما به جرات میشه گفت هیچ وقت بد نخواهد گذشت.همیشه خاطرات خوبی باقی می مونه.......
تصور کن سال آخر دبیرستانی،
اردوی مشهد!
تا حالا مشهد نرفتی...
آرزوته...
حالا انگار وقتشه که بالاخره بری
شوق بچه ها تو رو هم به وجد اورده
همه چی جور شده
اما...
خوب فکر کن!یه چیزی کمه نه؟
آره انگار...
صبر کن ببینم...
آها! یه دوست،نه؟
خودشه!
حالا تو نیستی رفیق خوبم تا مثل همه ی این دیگران به شوق بیای و منو هم به شوق بیاری،واسه اردو رفتن برنامه بچینی و از خوش گذشتن هایی که پیش میاد بگی.
حسودیم میشه به اونایی که هنوز با همن و کنار گوشم با هم بالا پایین می پرن و از این اردو حرف می زنن.حسودیم میشه وقتی این صدا رو می شنوم:"میای بریم؟ خیلی کیف میده. تازه اون کلاسیام همشون میان!" خیلی حسودیم میشه.
راستش رو بخوای کسی از من نپرسید "میای بریم؟" شاید اون وقت نمی تونستم در برابر درخواست یه دوست مقاومت کنم و می گفتم آره...
یاد پارسال افتادم که چقدر اصرار کردی واسه اردوی مشهد اسم بدیم...یادته مخالفت کردم؟ آخرشم اسم ندادیم و بقیه هم نرفتن.چون برف شدید اومد و اردو کنسل شد.قسمت نبود انگار!
نه انگار هنوز وقتش نشده مشهدو ببینم!شاید یه وقت دیگه...
نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387 توسط مینا | لينك ثابت
|
"دو نفر كه مثل هم بودن، تو كلاس همه بهشون ميگفتن مظلوم و ساكت و هيچ وقت هيچ كسي نفهميد كه اون دوتا بيشتر از هر كسه ديگه اي باهم حرف ميزدن... هيچ وقت هيچ كس نفهميد كه ما شلوغ ترين افراد كلاس بوديم ... دو نفر كه هي علايقشون رو با هم تطبيق ميدادن ... دو تا دوست هميشگي..."
چقدر قشنگ گفتی!
چقدر دلم برات تنگ شده
چقدر جات خالی مونده
چقدر ناتمومم بی تو...خودم نیستم انگار.
نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387 توسط مینا | لينك ثابت
|
دیروز و روز پیش از دیروز، دو روز وحشتناک برای من بودند!
می گویم وحشتناک چون حس وحشتناکی درون من فوران کرده بود،
اسم آن تنهایی بود.
در این بی تو بودن ها، در این مدت که تو نیستی تا درگیر تو باشم، و در این با خود و به خود فکر کردن هایم متوجه چیزی شدم که تا قبل از این نمی دانستم...
نمی دانم چرا بعضی چیزهای مهم و ضروری را هیچ کس نیست که یادمان بدهد، خودمان باید برویم و بفهمیم؛
هیچ کس معلم احساس نیست جز خدا که هر احساس را با تجربه کردن به ما می آموزد.
من این را فهمیدم
که تنهایی دو نوع است...
گاهی تو می گویی من تنها هستم. چرا؟ چون کسی را ندارم.
گاهی آنقدر تنهایی که هیچ نمی گویی. غمت در سکوت توست و اشک هایت. این وقتی ست که تو زمانی یاری داشتی و حالا او رفته و یا وقتی دوستانت در کنارت هستند اما با تو نیستند،کسانی که دوستشان می داری و گمان می کردی آن ها هم دوستت دارند، اما حالا تنهایت گذاشته اند.
این تنهایی دوم عمیق است و دلگیر!
دوست دور من؛
امروز فهمیدم خدا دوستم دارد،
او مرا غافلگیر کرد،
دو روز پیش احساس می کردم چقدر تنهایم، غم دوری تو و بی معرفتی هایی که دیدم قلبم را شکست
دلم چروکیده و تاریک شد،
اما امروز محبت دوباره وجودم را لبریز کرد،
اینبار خدایم واقعا مرا غافلگیر کرد! احساس می کنم که چقدر عزیز و مهربان است خدای بزرگ مان و ما نمی فهمیم...
جای تو خالی، روز قشنگی بود برایم...
دوستت دارم،
به امید دیدارت.
نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر1387 توسط مینا | لينك ثابت
|